۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

روایت یک تفنگدار انگلیسی از جهنم افغانستان ...

حنیف: مطلب پيش‌رو، بيان احساس يك افسر جوان انگليسي از جنگ افغانستان است.
نقل ديدگاه‌هاي يك افسر انگليسي در مورد جنگ افغانستان، باعث گشوده شدن روزنه‌اي بر افكار عمومي ملت‌ها در مورد جنگ افغانستان و عراق خواهد شد.این شما و این هم واقعیت دست ‌آوردهای غرب در جنگ صلیبی قرن بیست و یکم :
ممكن است ما بتوانيم تصاویر ناراحت‌كننده از مصائب جنگ را هرچه سريعتر از ذهن خود دور و چنان وانمود كنيم كه هيچ اتفاقي نيفتاده است، اما در نهايت به گوشه‌اي پناه مي‌بريم و با مسائلي مواجه مي‌شويم كه زجردهنده است يعني همواره احساس پوچي، ترس و هرزگي با ما دست به گريبان است. چاره هم نداريم، چرا كه بايد بي‌خيال بود. سه ساعت وقت استراحت داريم تا براي گشت‌زني پياده در ساعت 4صبح آمادگي لازم را داشته باشيم،‌ يا خود را براي 18 ساعت مسئوليت ديگر در بيرون پايگاه يا كار در محل اقامت سربازان آماده كنيم. با چنين اوضاع و احوالي حدس بزنيد كه بازده كاري ما چه خواهد بود؟

با اين روحيه به شدت آسيب‌ديده بايد كارهاي زيادي را به انجام برسانيم و هفته‌هاي متمادي پيش رو را پشت سر بگذاريم؛ گشت‌ها و عمليات متعددي را سپري كنيم و از همه بدتر، بايد حوادث مرگبار را به فراموشي بسپاريم. بايد با ياد پيكرهاي متلاشي‌شده دوستاني كه با دست‌هاي خود به تابوت آهني گذاشته‌ايم و در آن را خودمان سفت بسته‌ايم زندگي كنيم. صرف‌نظر از پيكرهاي مفقودالاثري كه در حوادث و اتفاقات روزمره كاملاً ناپديد شده‌اند و كوچكترين اثري از مرده يا زنده آنان در دست نيست، ديدن اجساد دوستان كافي است كه براي باقي عمر دچار عذاب وجدان باشيم. حتي اگر بتوانيم از جهنم افغانستان نجات پيدا كنيم و دوباره به خانه و سرزمين خود برگرديم، باز هم نمي‌توانيم صحنه‌هاي جان دادن و زخمي شدن دلخراش هم‌قطارها را ناديده بگيريم و براي هميشه فراموش كنيم.

علاوه بر مصيبت‌هايي كه به زبان آوردم، كمبود تجهيزات نظامي و وسايل مورد نياز را به آن اضافه كنيد تا ببينيد ما با چه مشكلاتي دست و پنجه نرم مي‌كنيم. هم‌اكنون به هليكوپترهاي پشتيباني براي گشت بيشتر و مبارزه با دشمن نياز است. هر روز سربازان ما تحت فشار هستند تا خود را با وضع موجود تطبيق دهند. آنان با اين شرايط فقط انرژي، انگيزه، ‌تحرك و قدرت روحي و جسمي خود را از دست مي‌دهند و هيچ كار ديگري نمي‌توانند بكنند. اين روند همچنان ادامه دارد و نقطه پاياني براي آن نمي‌توان تصور كرد.

هر روز اخبار ناراحت‌كننده‌اي مي‌شنويم حاكي از اينكه يك دستگاه گشتي انگليسي در فلان منطقه با مين كنار جاده‌اي برخورد كرد يا فلان بالگرد انگليسي دچار سانحه شده است و تعدادي سرباز انگليسي در اين حوادث كشته شده‌اند و جالب اينكه تمامي اين حوادث و اتفاقات خيلي عادي جلوه داده مي‌شوند. من معتقدم كه اگر خالق داستانهاي اساطيري يونان كه كارهاي خارق‌العاده‌اي براي جاودانه ماندن خاطرات جنگ‌ها انجام مي‌داد، امروز زنده بود، مسلماً با ما همدردي مي‌كرد و به احساسات ما احترام مي‌گذاشت. اگر در يك تيم كاري يا گردان نظامي همه چيز مرتب و ايده‌آل باشد، اما يك اشكال كوچك در بخش يا فردي از مجموعه بوجود بيايد، طبيعي است كه همين اشكال كوچك باعث بروز مشكلات بزرگي براي تمامي مجموعه خواهد شد و در آن صورت شرمندگي و مسئوليت آن متوجه تمامي اعضاي آن تيم مي‌شود.

به طور مثال اگر يك سرباز، مجهز به تمامي وسايل جنگي و امكانات لازم دفاعي باشد، ولي به صورت اتفاقي در گردان خود نتواند موفقيت لازم را در مبارزه با دشمن به دست آورد، هميشه احساس سرافكندگي و ناراحتي مي‌كند و همواره خود را مورد سرزنش و عتاب ديگران مي‌بيند، اما هيچوقت به اين پرسش اساسي پاسخ داده نشده است كه چرا ارتش با اين همه امكانات،‌ نتوانسته‌ است در مبارزه با طالبان افغانستان نمره قبولي بگيرد و حتي يك جايگاه مشخص در اين جنگ طولاني براي خود احراز كند. بايد توضيح داد چه نيازي به اين همه سروصدا بود كه ارتش ما بايد با طالبان بجنگد و آنها را در خاك افغانستان مغلوب كند؟ آيا تمامي اينها به خاطر تصاحب يك قطعه كوچك از هلمند بود تا ارتش انگليس مدعي شود كه منطقه‌اي مهم و حساس را از چنگ طالبان بيرون آورده و در كنترل نظاميان خارجي قرار داده است. ما انرژي، توان و زمان خود را متمركز كرده‌ايم تا فقط در خيابانها گشت‌زني كنيم و سرمايه‌هاي باارزش حياتي سربازان خود را فدا كرده‌ايم تا بي‌جهت با ماشين‌هاي گشت جاده‌هاي افغانستان دنبال مجرمان خرده‌پا باشيم. من ارتش را در اين زمينه سرزنش نمي‌كنم. اصلاً انتقادي به ارتش ندارم. اما چه كسي بايد اين معما را براي افرادي مثل من حل كند؟ درست است كه در گذشته مردم ما با اين روند موافق بودند، ولي حالا با گذشت زمان حقايق برملا شده است و ديگر كسي با اين وضع اصلاً موافق نيست، چون سالانه اين همه هزينه، تجهيزات و مهمات از بين مي‌رود و باز هم براي اين كار بودجه اختصاص مي‌يابد.

سفرهاي عملياتي هر روز انجام مي‌شود، ولي ا عتبار ما هر لحظه بيشتر صدمه مي‌بيند. جالب اينكه افزايش تجهيزات هوايي، روزي يكي از آرزوهاي ما بود، اما همين آرزو امروز تأثيرات منفي بر روح و روان ما گذاشته و ما را در مقابل اين پرسش بدون جواب قرار داده است كه چه بلايي بر سر ارتش بريتانيا در افغانستان خواهد آمد؟

با وجود‌ي كه به تجهيزات و امكانات نظامي خوب مسلح هستيم و هرازگاهي مناطق وسيعي را هدف بمباران‌هاي خود قرار مي‌دهيم، اما آنان فقط با تفنگ‌هاي مخصوص تك‌تيراندازي ما را كلافه كرده‌اند. وقتي با آنها رودررو مي‌جنگيم و شماري از آنان را از بين مي‌بريم، بلافاصله مي‌بينيم كه از پشت سر توسط همان دشمنان به ما شبيخون زده‌اند. فرق ما با دشمنان خود در افغانستان اين است كه ما از امكانات و وسايل نظامي مناسب برخورداريم، اما آنان با دستان خالي و شكم گرسنه، داراي انگيزه و ايمان قوي و معنويت سرشار از اميد به زندگي پس از مرگ هستند. در دل هريك از آنان اعتقاد به جهاد در راه خدا و جنگيدن با دشمنان بيگانه چنان موج مي‌زند كه درك آن براي هر كسي مشكل است. همين روحيه و انگيزه آنان موجب شده است با چند تك تيرانداز در مقابل آتش‌بارها و توپ و تانك‌هاي ما ، سلح‌شورانه مقاومت كنند. از كشته‌شدن ابايي ندارند و خم به ابروي خود نمي‌آورند. ما هر روز آنان را بمباران مي‌كنيم و از بين مي‌بريم، به اميد اينكه تعدادشان كاهش يابد، اما فرداي همان روز در مناطق بمباران شده مي‌بينيم كه بر تعداد دشمنان افزوده شده است. به نظر من در افغانستان كسي نمي‌تواند به پيروزي نظامي دست يابد يا به عبارت ديگر جنگ افغانستان هرگز پيروز نخواهد داشت. مشكل افغانستان راه حل نظامي ندارد و هر قدرتي كه بخواهد به شكل نظامي بحران افغانستان را حل كند، سخت در اشتباه است. اگر كسي در صدد استقرار ثبات و آرامش در افغانستان است، بايد بداند كه تنها راه،‌ توافق است.

با وجود اينكه ما خود را قدرتمند مي‌پنداريم، بايد با طالبان وارد معامله شويم. گرچه واحدهاي ارتش انگليس در افغانستان با ايجاد سروصدا و برپا كردن غوغا راجع به پايان يافتن فصل جنگ خود را شاد و سرزنده نشان مي‌دهند و اميد دارند كه به زودي از مهلكه‌اي به نام افغانستان خلاص شوند، اما واقعيت اين‌است كه تصميم نهايي در حوزه سياسي و ديپلماتيك اتحاذ مي‌شود، نه در كانون‌هاي نظامي، چرا كه نظاميان مطيع اوامر سياست‌مداران هستند.

شايد كمي شبهه‌برانگيز باشد كه مقام‌هاي ارشد سياسي و نظامي انگليس پشت سرهم به افغانستان سفر مي‌كنند و راجع به درگيري براي رسيدن به اهداف خود با وجود تلفات و خسارات زياد سخن مي‌گويند، اما چيزي كه هيچ‌گاه بهبودي لازم را حاصل نمي‌كند وضع هميشه آشفته كشور افغانستان است. اين كشور به بيماري شبيه است كه ا نواع امراض را دارد و هيچ پزشكي تاكنون نتوانسته است موفق به درمان او و التيام بخشيدن به وضع ناگوارش باشد. من هرگاه به وضع افغانستان و شرايط اين كشور فكر مي‌كنم ناخودآگاه به ياد داستان «پيت باركر» كه در پايان جنگ جهاني اول نوشته شده ، مي‌افتم.

در اين كتاب سرنوشت سربازان زخمي در يك بيمارستان به تصوير كشيده مي‌شود و نويسنده توضيح مي‌دهد كه چگونه به صورت تدريجي، حيات مجروحين جنگي به مرگ منتهي مي‌شود.

وي راجع به يك سرباز كه به حالت اغما در بيمارستان به سر مي‌برد مي‌نويسد: اين سرباز به مرور هُشياري خود را به دست مي‌آورد و همواره زير لب كلماتي را زمزمه مي‌كرد كه براي اطرافيان نامفهوم بود. سرانجام اعضاي خانواده‌ وي تلاش مي‌كنند تا بدانند او چه مي‌گويد و اين تكرار كلمات از زبان او، چه مفهومي را مي‌رساند؟ اعضاي خانواده سرباز بيمار نتوانستند پي به منظور فرزند مجروح خود ببرند، اما دكتر معالج او با دقت بيشتر متوجه شد كه او مي‌گويد: «چقدر بي‌ارزش است». پدر اين سرباز مجروح كه خود يك افسر بازنشسته ارتش بود، با وجودي كه غم پسرش از صورتش پيدا بود، ناگهان فرياد مي‌زند: «نخير، اين وضع ارزشش را دارد!» البته با تعمد اين داستان حماسي را بر سر زبانها انداخته‌اند تا سربازان در درگيري‌‌ها احساس مسئوليت بيشتري كنند و تحت هر شرايطي در جو عاطفي و احساسي، خود را براي هر نوع خطري، ‌حتي از دست دادن سلامت جسمي آماده كنند. اين داستان بيشتر شبيه به شرايط ما در افغانستان است، چرا كه ما يك‌صدا فرياد مي‌زنيم «جنگ در افغانستان بيهوده است و ارزش اين همه قتل و خونريزي را ندارد»، اما ديگران به خاطر موقعيت و مقام خود حرف هاي ما را ناديده مي‌گيرند و مي‌گويند كه جنگ ما در افغانستان با ارزش است و بايد براي ارزش مورد نظر، جان‌فشاني كنيم. من به عنوان يك سرباز شرافت‌مند و وطن‌پرست با جسارت اعلام مي‌كنم كه هدف من از بيان واقعيات موجود در افغانستان، هرگز به معني شانه خالي كردن از بار مسئوليت يا ترس از كشته شدن نيست، بلكه ناراحتي من از اين است كه اظهارات صادقانه‌ام كه از سر درد بيان مي‌شود، در فضاي غبارآلود رسانه‌ها و ديدگاه‌ها و تحليل‌هاي بازيگران مغرض و فاسد،‌گم مي‌شود و از بين مي‌رود. من مطمئن هستم و مي‌دانم كه در آشفته بازار سياست، هر قدر تلاش كنم كه حقايق برملا شود و توضيح دهم كه ما درگير مسائل فرعي شده‌ايم و از مسائل حقيقي به دور مانده‌ايم، موفق نخواهم شد كسي را متقاعد كنم كه به عقايد و باورهايم احترام بگذارد و حرفم را قبول كند. اكنون فقط يك ناراحتي دارم، اين كه نمي‌توانم صداي آزاردهنده «اينها ارزش نيست»، «اينها ارزش نيست» را از مغزم دور كنم.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

سلام ..
خوشحالم دوباره فعالیت خودت رو از سر گرفتی...
اما به نظرم بلاگفا به خاطر استفاده از قالب غیر بلاگفایی، وبلاگ شما را قفل کرد....
چون برای دوستانی نیز همین مورد پیش آمده بود.
کوردو

غريب گفت...

سلام کوردوی عزیز...
خوشحالم که نظر دادی ... ولی من از قالب بلاگفا استفاده کرده بودم و قطعاً مشکل این نبوده است چون من در انتخاب قالب حساسیت ویژه ای دارم. به هر حال فکر نمی کنم ارسال یک اخطار در هر موردی که باشد برای بلاگفا کار سخت و پیچیده ای باشد.